به نام خدا سلام خیلی خسته بودم. پاشدم اومدم زنجان یه روزش رو خونه سهیلا اینا موندم یه روزش رو اومدم خونه معصومه... دیشب حامد بعد شام گفت پاشید بریم بیرون و رفتیم تا تپه شهدای گمنام... بعدش هم برگشتیم... کلی دور دور کردیم... واقعا حالم خوب شد... احساس می کنم نیاز داشتم که اینجوری برم بیرون... امروز هم با معصومه رفتیم بیرون... کلا در حال گشت و گذارم و از این حالت افسردگی دارم خارج می شم. هانیه بهم می گفت تو اصلا تفریح می کنی؟ گفتم آره ولی اون قدری نه... الآن که نگاه می کنم، می بینم همین اومدنم به زنجان تنهایی خودش جزو تفریحاتمه... تو این چند وقته که حالم گرفته بود، یه شب با مهران رفتم بیرون، یه شب زینب، یه شب معصومه، یه شب فرشته، یه شب سمانه و یه شب هم با فاطمه رفتم بیرون. حتی قرار بود با نصراللهی هم بریم بیرون که من به فاطمه گفتم خوشم نمیاد و اینا و نرفتیم... کلی خرید کردم و واقعا بهتر شدم. احساس می کنم نیاز داشتم به این استراحت... اون افسردگی که چند وقت پیش داشتم برطرف شد. Tags : به خدا اعتماد کنیم
شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲ | 14:20 | آیدا
|
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
تاريخ: چهارشنبه
4 بهمن
1402 ساعت: 13:14